تبليغاتX
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد....

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم


دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو
که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم


همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم


ای نسيم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم


خرم آن روز کز اين مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفيقان خبرم


حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا کنم از اشک و در او غوطه خورم


پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

 

*****************************


 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 22:31  توسط مهمه کیم؟ | 
 

 

از تو نوشتن راحت نیست اما دلی که از تو ننویسه هم دل نیست.

 

 ge  ge   ge  ge  d d d....

 

ناز داره چه وای

قره کمرش کشته منو وای ....

 

میدونم هیچ وقت این متن رو نمی خونی ، یادم نبود قشنگی عشق به بی رحمیشه ، به نرسیدن

واسه همین مارال، یال ،  قادراحمدی، علوی، همه و همه رو توی دلم خاک می کنم و

 روش می نویسم این جا جوانی من ، آرمیده است .

چرخ روزگار که بچرخه معلوم نیست روی کدوم پایه می مونه ، واسه همین همیشه منتظرم ،

 در انتظار قرارم ، در انتظار آرامم.

تو زندگی نمی شه به هر چیزی که خواستی برسی اما می شه در آرزوش بمیری .

                                              

                                                                      الهی شکر

 

اگر بکوی تو باشد مرا مجال وصول                      رسد بدولت وصل تو کار من باصول

قرار برده ز من آن دونرگس رعنا                         فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

چو بر در تو بینوای بی زر و زور                       به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم                        که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول

من شکسته بد حال زندگی یابم                         در آنزمان که بتیغ غمت شوم مقتول

خراب تر ز دل من غم تو جای نیافت                  که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد                   بود ز رنگ حوادث هر آینه مصقول

چه جرم کرده ام ای جان و دل بحضرت تو         که طاعت من بیدل نمیشود مقبول

    به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

      رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 0:32  توسط مهمه کیم؟ | 

 

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه

 مهمان کش روزش تاریک . ( نیما )

 

    بغض امشب من ریشه در تمام تنهایی های بی فردای گذشته داشت

                                                              تو ندانستی

 

         آخه لامصب نمی گی  یکی داره با خیالت عشق بازی می کنه

                                                             هوات هواییش کرده ....

 

        

             

                     دلم

                            بیچاره دلم ،

                                        بیچاره دلم

 

           من از تشییع جنازه باران برمی گردم ، 

                                    برق نگاهی خاکسترم نمی کند دیگر ،

                                                                  تو نمی دانی..

 

   راستی اگر کسی در حد پرستش دوستت داشت تو هم واسش

                       خدایی کن ، لطف خدا بی دریغه

 

        امشب این موج خسته می خواد خود کشی کنه

             اما تو دل دریا گم شده ،

            هیچ صخره ای رو پیدا نمی کنه تا خودشو دلشو خلاص کنه ،

                        آخ اگه بارون بزنه

                           دلم ... ، چشمم واسه بارون تنگه 

                                       آخ اگه بارون بزنه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 0:11  توسط مهمه کیم؟ | 

 

امشبم گذشتو کسی ما رو نکشت ، بعدشم چشمامو می بندمو دلو

 می سپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق

 یک دختر چارده ساله بوره . من هم عشق سیاهمو سوت میزنم تا

خوابم ببره . . . ( زنده یاد حسین پناهی )

 

 

 

 گفتم : دل خوش سیری چند؟

 گفت : دل خوش که دیگه دل نیست عاشق!!!!

 گفتم : ببین ابرها که میرن ستاره ها پیدا می شن کی ابر های میون من

  و تو می رن؟

 گفت : آسمانی که ماه نداره به روشنایی ستاره هاش دل خوشه . . .

 گفتم : با یادت هزاران بار ترانه بوی پیراهن یوسفو گوش کردم به امید

آمدنت ، به امید روشنی چشمانم ، به امید فروش دل و دینم در بازارگاه

 مصر و هر کجا که تو بخواهی به قیمت آمدنت ، به قیمت قیمتی آمدنت.

 گفت : چشمانی که خون ریخته اند آرزوی شفا از خون ریخته دارند؟

 گفتم : مگر با یک طناب چند نفر را می توانی دار زدن ؟ که این همه

 حلقه ، در انگشتان توست؟

 گفت : مثل کودکان هیچ گاه بازیگری را نخواهی آموخت .

 گفتم . . . می دانم و دیگر هیچ نگفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 1:17  توسط مهمه کیم؟ | 

 

چه سخته نویسنده باشی ولی نتونی درد دلتو کامل روی کاغذ بیاری

و سخت تر از اون بی قراری از بودو نبود اونه

اونی که رفت   با همه خاطره ها   قول و قرارا رفت

حالا نمیدونم باید واسه نبودنش دست توی موهام فرو کنم یا به خاطر این که اومدو زندگیمو داغون کرد و رفت

شاید به خاطر یکی دیگه رفت مثل زن علی سنتوری...

دارم روزای رفتنشو روی هم می ذارم   زیاده

   چرا؟

بزرگترین جرم من دوست داشتن اون بود. چقدر دلم پره عین بچگی هام که بدون دلیل دعوام می کردنو هیچ وقت محرمی واسه این دل تنهام پیدا نشد.

خیلی وقته بدون استرس نخندیدم.

هوسباز شدم. از عشق متنفرم دلم واسه جوونیم که راحت داره فنا می شه می سوزه

دیگه دلم دستم نمی لرزه قلبم به هیچ نگاهی به تپش در نمی آد

 عاشق و دلتنگ دوران عاشقی هامم

مثل پرنده ای که زمستونش طولانی شده و دنبال گرماست دنبال آرامشم ، چه زود همه قسم ها و وعده هاشو فراموش کرد... 

حالا اون داره زندگیشو می کنه من کجای کارم؟ شاید هیچ معجزه ای مثل مرگ نتونه دردامو آروم کنه . آرزوم اینه که فقط لحظه ای ، لحظه ای بدون فکر و دغدغه چشمامو ببندمو دلم بسپرم به قشنگی های زندگی ، به عید ، به دیدن خانواده به عشق به خدا ............

خسته شدم یعنی از خستگی هم گذشته بی چاره شدم . رمقی واسم نمونده . دست به هر الماسی می زنم پودر می شه.

چی فکر می کردیم چی شد؟

برو دنبال زندگیت . این حرف ها از دایره هضم تو خارجه. تو لیاقت منو نداشتی.

این دوران هم می گذره. منم کمر راست می کنم.

اینو بدون هیچ بهشتی بر من گواراتر از دیدن بدبختی تونیست و آرومم نمی کنه.

منتظر اون روز می شینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 12:51  توسط مهمه کیم؟ | 

      منو ببخش ...

 

  

 

 

منو ببخش

 که هنوز اون قده عاشقت نشدم که تو رو از فکر غیر خودم ، از فکر رقیبام بیرون بیارم.

منو ببخش

 که چشمام هنوز اون قده واست نباریده که به زلالی دلم نگاه کنی و هنوز به من شک داری.

منو ببخش

که اونی نیستم که همه لحظه هاتو ، تک تک نفس هاتو ، با من تقسیم کنی.

منو ببخش

که هنوز اون قده بهت نزدیک نشدم که منو از خودت می رونی ، به هجرت می کشونی.

منو ببخش

اگه نتونستم دل و زبونتو یکی کنم تا باهام روراست باشی ، که بهم تکیه کنی.

منو ببخش

اگه وقتی دلت تنگه ، بی حوصله ای ، منو واسه درد دل هات نمی خوای.

منو ببخش

اگه حیاط کوچیک دل من سیب نداره و فقط عکسی از یک حوض پیربه یادگارمونده.

منو ببخش

منو ببخش اگه همه زندگیت نشدم.

منو ببخش اگه عاشقت نکردم.

منو ببخش ....

 

                  ***********************************

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،

                                      آرام

خش خش گام تو تکرارکنان،

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

         - خانه ی کوچک ما

سیب نداشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 14:50  توسط مهمه کیم؟ | 

 

 

نبردی دیگر

 

تاریخ تکرار تاریخ است. و اینک دیگر بار واترلویی در پیش است ، اسب های سپاه شبدر چهار برگ نمی خواهند ، با نعل هایشان کوزه های آبی را که زنان برای بدرقه مردانشان چیده اند را خرد می کنند ، وای که بدبختی و تیره روزی در راه است.

این واترلو پایانی بس میمون دارد ، قهرمان تکالیف دوازده گانه ، نه هفت خوان را در پیش دارد ، نه باید نسل آنگلوساکسون ها را برچیند تا بر اروپا خدایی کند، چه تفاوتی دارد ؟ هفت خوان یا دوازده مرحله. مهم تراواست و پیروزی .

 در سایت ویل دورانت تاریخ را بارها از بر کرده است ، آینده اش را خوب یاد گرفته . قهرمان من نه چشم اسفندیار دارد ، نه پاشنه آشیل، که قلب او کشتنی و دست یافتنی است.

 واترلو یا تراوا ؟ ، اختلافی در دو حرف اما جناسی هزاران ساله را می نمایاند. جناسی از دل تاریخ ، که تاریخ تکرار تاریخ است ، بپذیرید.

قهرمان من می داند در این گیرودار اسیر خواهد شد ، و بار دیگر پوزش سقراط را اعاده می کند، رویگشت گالیله یا توبه حلاج را ، قهرمان من باید از عشق پشیمان شود تا پاک گردد .

در این تکرار تاریخ ، قهرمان من در تراوا جان می دهد یا به سنت هلن تبعید خواهد شد ؟ صبر کن گفتی سنت هلن؟ آه ، فقط بگو هلن ، آن الهه زیبایی ، که بعد از این جنگ هلن از حصار محبوب خود پاریس، آزاد خواهد شد ، تراوا نابود و آخائیان پیروز .

هلن تو پری دریایی هر قایقرانی ، هر دریابانی . بهانه نبرد تراوا نه بهانه هر ستیز تو بودی. ناپلئون قدرت را در دستان تو خشکاند ... نامت هلن بود آن سال یا دزیره ؟ نمی دانم چه فرقی دارد؟ اینک قهرمان من نیز در راه رسیدن به سرزمین موعود توست. پیش از آنکه شست های خدایان ، یا اروپائیان، رو به پائین بچرخد و قهرمان من طعمه حسد کینه توزان گردد از زئوس برایش امان بگیر ، قلبش را از گداز عشق خاموش کن ، قلبش را نیز روئین تن کن، تا همیشه تاریخ مصون باقی بماند .

بدرود هلن ، بدرود تا سرزمین موعود، شاید تا گیروداری دیگر، تا برگی دیگر از تاریخ و تکرارش.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 19:16  توسط مهمه کیم؟ | 

 

نینوا، مشهد عشق

 

باد اذان را نوید داده و هنگامه صلاه عشق است . سیمرغیان راه حق به امام خویش اقتدا کرده اند. دیگر هیچ بی شرمی نمی گوید حسین هم چون علی نماز نمی گزارد . با زبان،  شکر حق به جای آورده اند و اینک میدان عمل را گشاده می بینند که صدقه ای جز جان شیرین نمی طلبد و البته  همگی کریم و بخشنده اند.

 او کیست. یوسف است؟... آری . پس چرا یعقوب کربلا  نمی طلبد او را؟ مگر سال ها وصلش را نمی خواست ؟ پس چرا اینک او را به قتل گاه می فرستد ؟ آه دانستم که اینان یوسف و یعقوب عربند و اینک سر آغاز وصلشان است نه فصلشان . اکبر است ، کعبه دیدار محمد برای زائران دلتنگش . برادران کوفی اش به چاه کربلا دعوتش کرده اند . اما مگر برادران بنیامین پیراهن یوسف را خونین نکردند، چرا این برادران چشمان حسین را خونین می کنند و دل زینب را ؟

اما نه هیچ کس او را نخواهد کشت ، کسی را یارای کشتن هم سیمای پیامبر ، نواده پیامبر نیست . حین نظاره در چشمانش ، چشمان احدیش به یاد عظمت بدر و غریبانه ترین خاک سپاری خاتم رسل نمی افتید ؟ هل من ناصر پدر تیر های قلبش را به تکاپو واداشته و سیتره دیدگانش جز به کوثر و آغوش بی بی بر چیز دیگری سایه نمی افکند . برادران کوفی اش تمام زخم سفیانی خود را در تیری از کین قطامی نهاده و بر مکان مهر نبوتش صلیب کردند.  

عبدا... تشنه است اصغر و سکینه نیز ، سیتره رحل بر افق سرنوشت قمر بنی هاشم خسوف کرده و اینک چشمان خدا به دنبال اوست به دنبال اخا.

دل صلیب غیرت و خادم بی پناهان از دیدن اشک های زینب عطش می گیرد و با هیچ آبی جز جرعه جرعه کوثر از دست علی سیراب نمی شود، نه حتی با فرات هم سیراب نمی شود ، چنین است که بر لب فرات اندکی مکث می کند .

 هم چو طوفان بر سیل سوار می شود و خرامان خرامان موج هراس می گستراند . صاعقه نگاهش هر بته دلی را می خشکاند و هیچ کس را یارای مقابله با او نیست مگر با ترفندی چه پست است این تزویر ، آه از این تصویر . بی وفایی و خیانت به خود می بالند که در عاشورا ، ز ما پست تر هم هست در این جلگه پست .

هر دو بال استوانه ایمان ، معبد حماسه و کعبه شرف بر زمین افتاده و اینک با دهانی مشک بر گرفته به سوی میهمانان غریب و غریبان فرا خوانده شده ، می رود .

نه تصویر شکننده تر از این حرف هاست ، مشکش را که پاره کردند ، گفت بنوش ای خاک که تو را لایق تر ازاهل من دیدند برای این آب ، بنوش و فردا گواهی بده که تو سیراب بودی و حسین تشنه بود .

حسین سر قله عشق را در بر می گیرد ، اینک عباس رو به آقایش می گوید : برادر دگر اکبر نداری علمدارت شکست ، ساقیت آتش گرفت، انی احامی ابدا.....

به راستی از میان این همه پیرو محمد کسی نیست که از فرزندش حمایت کند از فرزند بابای یتیمان شما ، از پسر علی مرتضی ؟

خیمه ها را که به آتش کشید ؟ یعنی به این زودی جنگ تمام شد ؟ نه حسین را می بینم که تنها سوار بر اسب به میمنه و میسره می تازد . آنچنان می کشد که ذوالجنا  یارای حرکت ندارد . حسین تشنه را هم از اسب به زیر می کشند . اما نه او پسر حیدر است پشته های کشته هایش تمامی ندارد اما خسته و تشنه تا کی بتازد ؟ چند لحظه می جنگد و سپس استراحت می کند . چون می ایستد از کنارش می گریزند . صدای عزیزش زینب را می شنود که بر عمر بانگ می زند که عمر تو بنشینی و فرزند زهرا را غریبانه شهید کنند .....

فرات خون جاری است ، بنوش ای کربلا تا سیراب شوی .  فرات هم تشنه است ، شرمنده از این پذیرایی است .  این جا دیگر دشت نیست که بهشت است . چه غروب تنهایی دارد کربلا ... پا به بلادش که می گذاری تنها می شوی تو می مانی وخدا و گریه های زینب . بیچاره زینب ، تمام درد اسلام در سینه زینب است . آخرین کسی که علی مرتضی را سحرگاهان تا خدا بدرقه کرد ودراین غروب حسین را . اما نه این عزا پایانی ندارد غروب است و وقت تقسیم غنائم . دلتنگی و حسرت را برای زینب بگذارید اما زینب مگذار انگشت حسین را ببرند ، دارند انگشت نگین انگشتری علی و فاطمه را می برند . ای علی به داد زینب برس اگر تو در مسجد حین حضورروحت نزد خدا انگشتری دادی بیا و ببین ، شاعران تنها برای بخشش علی نسرایید که حسین انگشتر را با انگشت می بخشد .

 این جا مشهد عشق است ، دیار از دنیا گسسته ها ، دیار دست از هستی شسته ها ، این جا ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 18:56  توسط مهمه کیم؟ | 

 

آخ اگه بارون بزنه، اگه بارون بزنه

 

نمیدونم چرا وقتی می نویسی اسیرش می شی به جای سبک شدن ، دل تنگت تنگتر می شه. من از همه خوبی ها خاطره دارم از عطر بهار نارنج، از بارون از غروب های بارون خورده پاییز ، من از مهربونی خدا هم خاطره دارم .       

 به ایوان می روم و دست خود را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند می ترسم، نه از تنهایی که از تاریکی و خنجر از پشتش واهمه دارم.

در چمنزار کودکی می دوم زیر باران آرزوها  دستانم از همان دور تو را می خواست. این جا مرغ هایم در یک فضای مردم سالار دینی تخم می گذارند ، این جا کسی انرژی هسته ای نمی خواهد ، عشق معنا ندارد، همه هم را دوست دارند نه کم نه بیش.این جا سیاست و دین جایی ندارد، نگفتم این جا مال خدا نیست؟ ما هم بنده نیستیم نه امتحانی هست و نه عذابی ، آخ اگه بارون بزنه.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 0:9  توسط مهمه کیم؟ | 
 

 فکر می کردم بدون اون میمیرم، خیلی وقته رفته ولی هنوز زنده ام. شب های مهتابی ام

هنوزهم ماه دارند و روزهای ابری ام ابر، سعی می کنم فراموش کنم ، رفتنش را بودنش را

 کم کم دارم افسردگی هایم را هم فراموش می کنم. روز ها می آیند و می روند ولی می شد

این روزها آفتابی تر و گرم تر باشند افسوس… زندگیم را با انتخابات و تحریم های غرب و

آزمون های اینترنتی و سریال باغ مظفر … با دلبستگی های رجاله ها میکشم . به دنبال

 آرامش می گردم ، به خاطر همین ناآ رامم شاید ….. کاش می شد به روستایی دور آنجا که

هیچ کس سواد ندارد و از چت و نامردی و وبلاگ کسی چیزی نمی فهمد بروم. 3 تا مرغ و

1 خروس ، یک حیاط گلی . نه نارفیقی نه حساب بانکیی نه مال و نه مقامی کاش تلویزیون

هم نداشته باشد نمی خواهم اصلا مال این دنیا باشم ، بهشتم را آنجا بنا خواهم کرد ، تنهای

 تنها. سیم های برق را قطع خواهم کرد ساعت شش با اذان مغرب چراغ نفتی را روشن

می کنم ، غذایم را روی آتش می پزم و همانجا کنار سفره می خوابم زیر آسمان پاک و

 پر ستاره. شاید هیچ گاه گریه نکنم،دلم تنگ نشود .

          از نامردمی ها گریخته به خود سفر خواهم کرد .

                  همرهی کو ، همدلی کو ؟ ، ….الغیاث از جور خوبان الغیاث .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 0:24  توسط مهمه کیم؟ | 

 

سلام ....عزیزکم گلکم مهربونم

 

می دونم وبلاگ جای نامه نوشتن نیست ولی خسته شدم از بس تو خودم ریختم و دم نزدم.

 

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

چو به اسم تو رسیدم   قلمم به گریه افتاد

 

 

 اسم تو نام تو همه خاطره من از تو....چه شد آن همه شور و شوق ؟

مگه نگفته بودم با تو دارم آیندمو می سازم تنهام نذار

 گفتی چشم تا زمانی که تو باشی منم می مونم پس چی شد؟

چرا نیومدی که بمونی من که همیشه منتظر بودم.

هر روز که می گذشت  نسبت به اومدنت بیشتر ناامید می شدم حالا می فهمم همه انتظارم بیهوده بوده .

نمی گم ای کاش ندیده بودمت.

نمی گم ای کاش دلمو دستت نمی دادم.

نمی گم از عشق پشیمونم .

می گم ای کاش آدم بهتری بودم که از تنها گذاشتنم پشیمون می شدی.

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری نه

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

می دونم نیومدنت یعنی جدایی ...جدایی پیوندی که هیچ وقت در عالم واقعیت رخ نداد.

و من به یک حس اعتماد کردم.

تو قوی من بودی ولی راحت پرواز کردی بی اینکه من پر زدنو یاد گرفته باشم.

 

 

 نمی دونم وقتی اینا رو می خونی از من متنفر می شی یا بهم می خندی؟

فقط بدون با نبودنت ساختم تا جایی که یک انسان عاقل نه گذشته از اون یک انسان عاشق یک دیوانه

میتونه تحمل کنه . تحمل مابقیش دیگه از من بر نمی آد.

 تا کی می تونستم با یک امید واهی زنده بمونم؟

تا کی می تونستم به خودم امید بدم که یک روزی می بینمت؟

امشب می خوام از دست خودم خلاصت کنم آزادت کنم رها بشی همین طوری که تو این مدت

زیاد تونستی با نبودنم کنار بیایی 

 من هم از این امید دست می کشم و به یک زندگی با تلخی نبودنت سر می کنم.

 

 

 

مرا ببوس ...مرا ببوس ... برای آخرین بار ...

.تو را خدا نگهدار....که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته ....گذشته ها گذشته ....روم به جستجوی سرنوشت.

 

یادته همین بهار با هم آشنا شدیم ...هیچ وقت پاییزهام ان قدر زود شروع نشده بود .

 

شد خزان گلشن آشنایی ..............باز هم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو .........وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم  تا به تنم جان بود ........عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

دریغ و درد از عمرم   که در وفایت شد حیف

ستم به یاران تا چند    جفا به عاشق تا کی

نمی کنی ای گل یکدم یادم   که همچو اشک از چشمت افتادم

تا کی  بود از غم  خون  دل  من  آه  از غم  تو ...........

گر چه ز محنت خوارم کردی با غم و حسرت یارم کردی مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من هر چه توانی ناز هر چه توانی ناز

کز عشقت می سوزم باز.

 

امشب می خوام با همه خاطراتمون از اینجا برم ...

 

 تمام لحظه های با تو بودنم را می ستایم و حسرت دیدارت را با روزها و شب هایم تقسیم می کنم .

حسرت قدم زدن در کنار تو و گوش دادن به خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایمان  در غروب های باران

خورده آه ....

 

حرف های زیادی دارم ولی برای نگفتن چون گفتنشون غیر از مرور ضربه های گذشته شفایی نداره.

با چشمانی خیس و دلی ملول و روزگاری بس نا مهربان تو را به خدا می سپارم به آن دنیای پاکی که مرا

چندی در آن سهیم کردی.

 

.........................................................

 

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

یارم رفت

یارم رفت

...

خدانگهدارت باشه عزیز دلم

 

 

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/04ساعت 1:0  توسط مهمه کیم؟ | 
 

 

با رمق های آخر خود را تا پیشگاه پنجره می کشانم تا حضرت دل آنجا مرا بهتر ببیند و لطافت

دستانش بر گیسوان روح گریزان از گریزم مستولی شود.

 

دلم از گرفتن گرفته است دلتنگی سال و ماه به اوج رسیده انتهای راه است و ابتدای پرواز تا

هر کجا که  او رفت تا ابدیت تا گم.

 

آره قوی من امشب رفت تا ابدیت تا گم ...

 

bye to end

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 2:0  توسط مهمه کیم؟ | 

 

 بنام آرام دل های دریایی

  

    دیروز غروبش دلگیر نبود نفهمیدم چرا؟

   

  از رفتنت بگویم که چون  رفتی همه خوشی هایم را با خود به یغما بردی.

 عنکبوت های تنهایی بر دیواره وجودم تاراندوه تنیدند و سرمای هجرانت وجودم را کرخت

  کرد.

 

   آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                                                 هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

  

  آری  نام اهورایت ورد زبانم شده بود تا زنگار یادت همواره بر آینه لرزان دلم باقی بماند و

  هیچ گاه مهر دیگری این غبار را نزداید.

 

    قاصدان عشق جرعه های اشک هایم را در جام مقبول افتادگان فرو ریختند و براین گدای

   همیشگی که شنبه و جمعه و یلدا و محرم نمی شناسد منت نهاد آن یاری گر بی منت.

 

      آمدی

    آمدی بعد آنکه ریش ریش دلم به سپیدی یاءس گراییده بود و من به خداحافظی

     تنهایی هایم سلام دادم.

 

   گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم               

                                              چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

love

 

   از شوق آمدنت آه که از شوق آمدنت به قله های عشق سر گذاردم تا دریای شکوه خلقت به

   پیش تاختم تا با آب امید وضوی دیدار سازم و سجده شکر به جای آرم و بر زانوانت

   بوسه های عشق روان کنم.

 

    می دانی پرستوهای خسته به بهانه دیدنت از دور به روشنایی دل داده اند و گل های

     پژمرده به عشق وصل آفتاب طلوع کرده اند.

 

  این دل شب های درازی است چشم برآرامش نگذاشته خوابش می آید.دستانت را آشیانه ای

   باش برای این دل وحشی باران خورده که مشتاق دیدار است. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 0:2  توسط مهمه کیم؟ | 

 

 

تقدیم به دختری که تمام دلخوشیش ورژن ۸ مسنجرش نبود

 

با لبخندی میشکفت

و با گریه کودکان لبنانی بر می آشفت

 

و تمام ملائکه

 به تنهاییش غبطه می خوردند.

 

 

  هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

                                               گرم تو دوستی ز دشمنان ندارم باک

  اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم

                                              وگر تو زهر دهی به که دیگری تریاک

 

yadegari

 

    منو ببخش بعدا برو

         نمی گم بمون چون من لایق هم نفسی با تو نبودم

        

             می گم ببخش که می تونی ببخشی

 

     راهت امن.......آرزوهایت گرم ..........دلت روشن باد.

 

 

         به پایان رسیدیم اما نکردیم پرواز

 

                                    فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

 

          ببخشای........

 

       ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای

 

      ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

 

      ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست..

 

     ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 1:36  توسط مهمه کیم؟ | 

 

      طاقت ....طاقت دل .......طاقت دل من

             آری سخن گفتن از طاقت طاقتی می طلبد طاقت فرسا

 

 

    طاقتی به عظمت دیدن و نوشتن و دم نزدن ضعیف و رنجور در برابر بادهای مخالف

 

         ساز مخالف نواختن طاقتی می طلبد جان کاه .....

  

 

   و امیدوار به آینده ای تاریک تر از حال و گذشته.آینده ای مجهول تر از شکسته شدن

                                                     شیشه امیدهایت زندگانیت صبوریت....

 

 

   آخ که چه دوستانی را در گذشته جا گذاشته ام دوستانی که به حال و آینده ام پا نگذاشتند..

 و اینک من مردی تنها با دوستانی که در گذشته مانده اند با عزیزانی که با هر نسیم شمال بوی

عطرشان را کاروان زندگی از من می رباید با شیشه های شکسسته آرزو و خیال سرانجامم را

می طلبم که خسته ام خسته خسته....

 

  آخ که پرواز را من هم دوست داشتم اما افسوس که کاروانیان پرواز کرده و من اسیر دست

  نمکین خاکم که زخم هایم را گاه به گاه شستشو می دهد. زخم هایی کهنه تر از گرمای لبانت.

 

  آه که اینک من مردی تنها با یارانی که از دست رفته اند عزیزانی که غریبه شده اند  دلبرکی

 که هضم روزگار زیباپرست گردیده است و آرزوهایی که در خیابان های باران خورده خیس

 شده اند و بال پروازم را سنگین و سنگین تر کرده اند.

 

  و اینک هر گاه به یاد روزهای گذشته می افتم روزهایی که درد و غمش به حد حال نبود به  

  جای دلتنگی دو کبوتر دویاکریم سربه سرم می گذارند و همبازی افکارم می شوند.گویی......

 

      گویی از آرزوی پروازم هنوز کسی خبر دارد .

         

                     گویی آسمان به پروازم محتاج است و گویی...

                                                         

                                                           دگر کافی است.

 

 

            

                    ****************************

 

               به پنجره های بسته پیغام دهید

                     

 

                                         نفس اتاق تلخ است

 

               صدایم را مشکنید

         

                                              بال های شب شکنم را نبندید

                      

                            

                                        از صف منتظران بخوانید مرا نیز می شنوید؟

 

 

        خسته از بغض های تکراری                       بی آبروی اشک های هر جایی

 

        چوب   تر   آتشگه  وصل                        کریه منظرحراجی مهپاره پرست

 

 

   در نمور گردش روزگارانم         هنوز سکوتی برای تامل قائلم

                                  

                                          

                                         و روزنی به باغ اقاقی دیدگانت راه دارد

 

 

 

 

 

 

        به پنجره های بسته التماس کنید

                       

                 

                            که امشب مردی تنها             

                               

                                                 روی صندلی

                                                            

                                                            از انتظار مرد.

 

                         

Ich liben  fou eshlimidish fou you foa apaghdis love sou soulivue  

          

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 1:0  توسط مهمه کیم؟ | 

   

 

        همه شب نالم چون نی                           که غمی دارم

 

              

                   دل و جان بردی اما                              نشدی یارم

 

 

 

    از کجا شروع کنم بهتره . چرا اینجوری شد؟ نمی دونم . مگه چی گفتم.

 

  

     آره درست حدس می زنی امشب قوی منم پرواز کرد .

 

 

 

    

   

       می گفت تازه منو شناخته. می گفت تازه فهمیده عاشقمه و رفت.

 

  

                                تو وبلاگش چه قشنگ می نوشت از عشق.

 

  

    ما خردادی ها سخت عاشق می شیم ولی وقتی دل بستیم....خدایا من که دوستش داشتم .

 

 

   ۶۰   شب به خاطرش بی خوابی بی خوراکی کشیدم پس چی شد؟

  

 

  

      حالا می فهمم تمام این مدت تنها بودم تنها...

 

 

 

   درختی خشک را مانم به صحرا                               که عمری سر کند تنهای تنها

 

   نه بارانی که آرد برگ و باری                               نه برقی تا بسوزد هستیش را

 

 

 

 

 

  بهش نگفته بودم عاشق که بشم تا آخرش هستم

 

  بهش نگفته بودم وقتی یا علی بگم جونم بره حرفم نمی ره

 

  بهش نگفته بودم بعد این همه عمر عاشق شدم جوون شدم..........

 

   آخه .......آخه خدایا ندیدمش که بهش بگم .

 

 

 

 

   در نظر بازی ما بی خبران حیرانند                    من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 

   عاقلان نقطه پرگار وجودند   ولی                   عشق داند که در این دایره سرگردانند.

 

 

                       بعد کلی دوری اومد خرابترم کرد و رفت.....

 

 

    دردا که نگشت هر کسی  محرم ما                         آگاه نشد به دل ز بیش و کم ما

 

   آنی که نشاندمش سخن ها در گوش                       دیدم که زدور خنده زد بر غم ما

 

               

                                    ای کاش افق معصومیتت غروبی نداشت.

 

 

 

 

 

  ای کاش نمی گفتی همیشه با من می مونی.

   

 

 

                                                     خدایا توانم بده که تا آخر بنویسم

 

 

       کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید           قضا همی بردش تا به سوی دانه و دام

 

 

  

           ازت یک چیز خواسته بودم یادته؟

    

    

    بذار دوستت داشته باشم .گفته بودم دل من ترک خورده دیگه طاقت شکستن نداره یادته؟

 

    

                                                  پس چرا زدی داغونم کردی....

 

                        

                    

                        ********************

 

  

        دلم برای کسی تنگ است

 

                                  دلم برای کسی تنگ است

                

              

                           که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت

                                       

                                        

                                                   و مهربانی را نثار من می کرد.

 

    دلم برای کسی تنگ است

                

           

                  که تا شمال ترین شمال با من رفت

                                     

                     

                                       و در جنوب ترین جنوب با من بود.

  

      

             کسی که بی من ماند

                    

               

                        کسی که با من نیست

                                  

                             

                                         کسی......   

                                                  

                                                       دگر کافی ست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/25ساعت 0:4  توسط مهمه کیم؟ | 

 

             رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل             از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

 

  امشب شب مهتاب است و نگاه آواره من مهتاب را عاجزانه شخم می زند التماس می پاشد تا

  نگاهی آشنا حاصل آورد اما...

 

 

 امشب شب مهتاب است و همه جا تیره و تار و تنها عوعوی سگی خلوت عاشقان را

 می شکافد ولی نه بگذار او هم هو کند انجمن شمع شکسته دل ما را ....

 

 امشب شب مهتاب است و حبیبم را می خواهم دست بر دامان درد می کشم مرهم و عاشق اگر

  طبیبم را عزیزم را گلکم را تا گور  سلامی بیابم خدایا.....

 

  امشب شب مهتاب است و بی تو سرسپرده جوی ها و  کوی های شهر و خراباتم چه گویم که

  خشت خشت کوی و برزن از خزان آرزوهایم می سرایند ......

    بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟

         

                    با ما بودی

                                   بی ما رفتی

                                               چون بوی گل به کجا رفتی

                                                                                 تنها ماندم تنها رفتی...

 

 

 

   می دانی امشب شب مهتاب است و من گوشه ای بر زانوی پنجره ای چمباتمه زده ام و

 

 می نگرم بر ماجرای هجرتت با چچشمانی صاعقه زده و درد دیوانه شب همان نگاه عاشقی بود

                             

                      که دل مهتاب رامی شکافت در پی نگاهی آشنا...

                                                                                             

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 22:50  توسط مهمه کیم؟ | 

 

 

             موج باید برود              موج بدبخت رفتن است   

 

                        نمی ایستد                                  پایانی ندارد               

         

         تا مقصود را بیابد   حال بر دوشش چه ابرها بگریند

           

                و چه طوفان ها و رعد ها ببارند و بریزند و چه قایق ها واژگون گردند....

                           

                                               سرنوشت و سرگذشتش رفتن است .

 

 از میان تمام سرزمین ها سهم من را جزیره ای کردند آن سوی روشنایی ها . مهم نبود .

   مهم این بود که من آشفته زیر پایم خشکی می دیدم

                                نه آب     نه ناپایداری      نه حرکت     نه اضطراب.

 

    در برابرت به زانو افتادم آرام بودم چون نسیم . ...عاشق شدم چون پرستو.

 

  اما نمی دانم چه کردم آن حین که تو نیز به اراه افتادی و سرگذشت و سرنوشتم را به هم

   آمیختی و فریاد زدی فریادی از حرکت از بی ثباتی از دلهره فریاد می زدی

                                                                  موج با چشمان باز می میرد

                                        

                                         با چشمان باز بمیر.

                                                                        

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 21:59  توسط مهمه کیم؟ | 
 

                              *** تقدیم به آخرین روزنه شبانه هایم... ***

 

           همان شب

 

                 شیشه شکست و آه من از پنجره ریخت

 

  می دانم پشت سر هر که کمتر آب ریختم زودتر آمد و در بدرقه آن که گریستم دیگر هیچ.

         

             بغض آفریدگارست و آبستن پیاده رو از شهوت آسمان

 

         چیزی فراتر از عشق

                    

                       مقدس تر از معبود

 

                                وسزاوارتر از بودن

          

                                       و آن لذت گناه دیدن تو بود

 

               ای نقاش ستیز قلب با چشم....

                                                                  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 12:52  توسط مهمه کیم؟ | 

           

           نخست دیر زمانی در او نگریستم

 

                                                   چندان که چون نظر از وی باز گرفتم

                            

                                همه چیز

 

                                                                    با هیات او درآمده بود

 

                        آن گاه دانستم 

 

                                                                  که مرا دیگر از او گریزی نیست.

                             

                             *********************************

 

                 کیستی که من اینگونه به اعتماد

                             

            نام خود را با تو می گویم

 

                     کلید خانه ام را در دستت می گذارم

 

                                نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

 

                                              و بر زانوی تو 

 

                           این چنین آرام

 

                                                                   به خواب می روم.

                                                                                        (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 11:26  توسط مهمه کیم؟ | 
 

      لگام نگاهت بر سیتره دیدگانم چهار مضراب می خرامد

           و تازیانه خاطراتت تار تار قلبم را می نوازد.

  

 خرامیدن خرمن خوشه های خرماییت در غروب تنهایی یاد آور نیستی

             قرمز است که اگر نبود

                  آفتاب برای یافتنش غروب نمی کرد.

 

سال هاست به دنبالش گشته ولی نمی داند قرمز رنگ عشق است و فقط

     در افق نگاه دیوانه و معشوق می روید که این افق هم زود غروب

             می کند و آفتاب هیچ گاه قرمز را نمی یابد.

 

         افسوس که افق دیدگانمان همواره شفق بود.

                                                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 14:7  توسط مهمه کیم؟ | 

 

      من تمام روابط نامشروع را نفی می کنم

                                                      تمام رابطه های آتشین را    

   

        من فریب خوردگان این وادی را دل می سوزانم و از پنجره باز

             رحمت ایزدی برایشان طلب مغفرت می کنم

                   و در روزسنگسارشان کوچه را آب و جارو می کنم   

                      و با نیتی نیک با سنگ و کلوخ همراهیشان می کنم.

 

               اما.....

                         اما به نگاه تو که نگاه می کنم عزیز دلم

                                                            یاد تو را که به یاد می آورم

 

 

     رابطه ها را عاشقانه می ستایم

                                    از شرع و عرف گریزان می شوم

                                                       از سلطنت ایزدی کامیابی می طلبم

       

          و در روز سنگسارت دست مردم شهر شاخه های رز می دهم

                            و با بوسه های آتشین همراهیت می کنم.

                                                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 12:55  توسط مهمه کیم؟ | 
 

    

 

          وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

                                                             که بس دور است بین ما

 

    

 

             که این سو پیرمردی   

                                        با سپیدی های مو   

                                                  و هزاران بار مردن رنج بردن

                     

                                با خمی در قامت از این راه دشوار

   

            که این سو               دست ها خشکیده                 دل مرده

                                  

                                   به ظاهر خنده ای بر لب

                         

                       و گاهی حرف های پیچ در پیچ و هم هیچ

           ...................................................... 

       و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز

             .......................................................   

    

          وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی     

                                                           که بس دور است بین ما

 

  

             که آن سو             نازنینی          غنچه ای     

                        

                             شاداب و صدها آرزو بر دل

       

             دلی گهواره عشقی که چندی بیش نیست شاید

                                       و از بازیچه بودن سخت بیزار است

 

          وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

                                                         که بس دور است بین ما 

       

              و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است.

                                                                        (  مسعود فردمنش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 11:45  توسط مهمه کیم؟ | 
 

 شما را به ابهت زمستان سوگند

                                         در برف آهسته گام بردارید

   شاید...

                                 شاید چشمی پشیمان ردپایم را دنبال کند.

                                                                           ( یک دوست)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/18ساعت 18:56  توسط مهمه کیم؟ | 
                       

                        

                 می دوم تا بلوغ چترها

                                   

                                  بوی باران می درد ترمه های خاطرت را

                               

                                  نغمه شنای آب

                                                          بر گسل گونه هایت

 

                                     فریاد کمک بوسه گاهم از مرگ است.

                                                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 11:20  توسط مهمه کیم؟ | 

          

پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گم شده شادی و سرورم را

عشقی که تو را نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست

                                  **********************************

                                    ای ستاره هاستاره ها ستاره ها

                                            پس دیار عاشقان جاودان کجاست

                                                                                                                    (فروغ)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 11:10  توسط مهمه کیم؟ | 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد  ...........

 

 

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد                             فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی                            رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب                     که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا                              کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد                               که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم                           ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد                             شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن                           که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 2:6  توسط مهمه کیم؟ | 
 

سرآغاز هر سطر نام خداست اما کدامین خدا

چندی است به خاکت سجده عاشقانه زده ام دریغا میان بندگانت مرا

 نمی بینی ....

پس بندگی سزاوار اوست او ...عاشق یکتا خداوند تنها قادر بر غم ها

 که همه را دوست دارد.

       

        بنام بخشنده بزرگ

                                             داور بر حق

          

                 بنام خداوند ایثار و انصاف

     

       خوارم اگر از خاری                             خوارم تو مپنداری

      

       دانم که مرا  با  گل                              یکجا تو نگهداری

     

      گل را تو به آن گویی                           کز عشق معطر شد

    

      آن گل که فقط گل بود                           در حادثه پر پر شد

 

 

 

                                 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 1:58  توسط مهمه کیم؟ |